فراق

August 12, 2016

از دست و زبان که برآید؟

اندر بلای سخت پدید آید
فضل و بزرگمردی و سالاری

لطف خدا بیشتر از جرم ماست

 گفتی عصا را بکوب، کوبیدم...با هارون...لیسکنوا فیها بر وفق مراد است و کماکان گوشمان را می‌کشد لا تقنطوا.

July 28, 2015

ایام شباب!

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل!
باری به غلط صرف شد ایام شبابت!

June 19, 2015

سوم‌بار!

برای بار سوم
این‌بار از دل‌گرمی‌های قدیم
 این‌بار نیز امیدوار رحمتش و راضی به رضایش و خاشع وگنه‌کار

هرچه آن خسرو کند، شیرین بود


February 02, 2013

مصطفی ما جاء الا رحمه للعالمین

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
ناله من گوش دار و درد حال من ببین

از میان صد بلا من سوی تو بگریختم
دست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین

یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکش
یا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین

یا مراد من بده یا فارغم کن از مراد
وعده فردا رها کن یا چنان کن یا چنین

یا در انافتحنا برگشا تا بنگرم
صد هزاران گلستان و صد هزاران یاسمین

یا ز لَم نشرح روان کن چارجو در سینه ام
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین

ای سنایی رو مدد خواه از روان مصطفی
مصطفی ما جاء الا رحمه للعالمین

مولوی - دیوان شمس - غزلیات - غزل شماره ۱۹۷۴ - ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین...


سيب زنخدان

ز ميوه هاى بهشتى چه ذوق دريابد
كسى كه سيب زنخدان شاهدى نگزيد؟

January 19, 2013

يار محترم


مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
که مونس دل و آرام جان و دفع غمی
هزار تندی و سختی بکن که سهل بود
جفای مثل تو بردن که سابق کرمی
ندانم از سر و پایت کدام خوبترست
چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی
اگر هزار الم دارم از تو در دل ریش
هنوز مرهم ریشی و داروی المی
چنین که میگذری کافر و مسلمان را
نگه به توست که هم قبلهای و هم صنمی
چنین جمال نشاید که هر نظر بیند
مگر که نام خدا گرد خویشتن بدمی
نگویمت که گلی بر فراز سرو روان
که آفتاب جهان تاب بر سر علمی
تو مشک بوی سیه چشم را که دریابد
که همچو آهوی مشکین از آدمی برمی
کمند سعدی اگر شیر شرزه صید کند
تو در کمند نیایی که آهوی حرمی

November 27, 2012

يار خوشتر


در این سرما و باران یار خوشتر
نگار اندر کنار و عشق در سر
نگار اندر کنار و چون نگاری
لطیف و خوب و چست و تازه و تر
در این سرما به کوی او گریزیم
که مانندش نزاید کس ز مادر
در این برف آن لبان او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف و شکر
مرا طاقت نماند از دست رفتم
مرا بردند و آوردند دیگر
خیال او چو ناگه در دل آید
دل از جا میرود الله اکبر

October 16, 2012

فهو حسبى

توكلت على الله فهو حسبى!