فراق

January 29, 2012

پی ۵

!همیشه خیلی زود دیر می‌شود

October 05, 2011

خاتمیت

بهر این خاتم شده‌است او که به جود
مثل او نه بود و نه خواهند بود

چونکه در صنعت برد استاد، دست
نه تو گویی، ختم صنعت در تو است؟

در گشاد ختم‌ها تو خاتمی
در جهان روح‌بخشان، حاتمی

هست اشارات محمد، المراد
کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
(دفتر ششم، ۱۷۱-۱۷۴)

از درم‌ها نام شاهان برکنند
نام احمد تا ابد برمی‌زنند

نام احمد نام جمله انبیاست
چونکه صد آمد، نود هم پیش ماست
(دفتر اول ۱۱۰۵-۱۱۰۶)

September 11, 2011

وحی

قسمت‌هایی از کتاب «میناگر عشق» شرح موضوعی مثنوی اثر کریم زمانی

وحی، از حیطه حواس آدمیان خارج است
پس محل وحی گردد گوش جان
وحی چه‌ بود؟ گفتنی از حس،نهان

گوش جان و چشم جان جز این حس است
گوش عقل و گوش ظن، زین مفلس است
(۱۴۶۱-۱۴۶۲ دفتر اول)

گفت پیغمبر که آواز خدا
می‌رسد در گوش من همچون صَدا

مهر در گوش شما بنهاد حق
تا به آواز خدا نارد سبق

نک صریح، آواز حق می‌آیدم
همچو صاف از درد می‌پالایدم
(دفتر دوم، ۲۸۸۰-۲۸۸)

حقیقت وحی مکتوم است
نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب
وحی حق، والله اعلم بالصواب
(دفتر چهارم ۱۸۵۲)

از میان جسم و روح و عقل و وحی، وحی از همه پوشیده‌تر است
جسم، ظاهر، روح مخفی آمده‌است
جسم همچون آستین، جان همچو دست

باز عقل از روح، مخفی‌تر بود
حسّ سوی روح، زوتر ره برد

جنبشی بینی بدانی زنده است
این ندانی که ز عقل آکنده است

تا که جنبش‌های موزون سر کند
جنبش مس را به دانش زر کند

زان مناسب آمدن افعال دست
فهم آید مر تو را که عقل هست

روح وحی از عقل، پنهان‌تر بود
زانکه او غیب است، او زان سر بود
(دفتر دوم ۳۲۵۳-۳۲۵۸)

وحی به منزله آبی حیات بخش است

پس بدان کآب مبارک ز آسمان
وحی دلها باشد و صدق بیان
(دفتر سوم ۴۳۱۷)

آب وحی حق بدین مرده رسید
شد ز خاک مرده‌ای زنده پدید

تا نیاید وحی، تو غره مباش
تو بدان گلگونه طالَ بَقاش
(دفتر چهارم ۱۶۵۷-۱۶۵۸)

وحی زداینده خطاهاست

مومنا، ینظر بنورالله شدی
از خطا و سهو ایمن آمدی
(دفتر چهارم ۱۸۵۵)

برای شناخت عقل از وهم، باید وحی را معیار قرار داد

بی محک پیدا نگردد وهم و عقل
هر دو را سوی محک کن زود نقل

این محک قرآن و حال انبیا
چون محک مر قلب را گوید بیا
(دفتر چهارم ۲۳۰۳-۲۳۰۴)

وحی، منشأ جمیع علوم و فنون و معارف است
جمله حرفت‌ها یقین از وحی بود
اوِل او، لیک عقل آن را فزود

هیچ حرفت را ببین کاین عقل ما
تان او آموختن بی اوستا؟

گرچه اندر مکر، موی‌اشکاف بد
هیچ پیشه، رام بی‌اُستا نشد

دانش پیشه از این عقل ار بُدی
پیشه‌ای بی اوستا حاصل شدی
(دفتر چهارم ۱۲۹۷-۱۳۰۰)

این نجوم و طب وحی انبیاست
عقل و حس را سوی بی‌سو ره کجاست

عقل جزوی، عقل استخراج نیست
جز پذیرای فن و محتاج نیست

قابل تفهیم و فهم است این خرد
لیک صاحب وحی تعلیمش دهد
(دفتر چهارم ۱۲۹۴-۱۲۹۶)

وحی مراتب مختلف دارد

گیرم این وحی نبی گنجور نیست
هم کم از وحی دل زنبور نیست

چونکه اوحَی الرّب الی النحل آمده‌است
خانه وحی‌اش پر از حلوا شده‌است

او به نور وحی حق عزّ و جل
کر عالم را پر از شمع و عسل

این که کرّمناست و بالا می‌رود
وحی‌اش از زنبور کی کمتر بود؟
(دفتر پنجم ۱۲۸۸-۱۲۳۱)

عقل جزوی محتاج وحی است

راند دیوان را حق از مرصاد خویش
عقل جزوی را ز استبداد خویش

که سری کم کن، نه‌یی تو مستبد
بلکه شاگرد دلیّ و مستعد

رو بر دل، رو که تو جزو دلی
هین که بنده پادشاه عادلی
(دفتر چهارم ۳۳۳۹-۳۳۴۲)

گر به فضلش پی ببردی هر فضول
کی فرستادی خدا چندین رسول

عقل جزوی همچو برق است و درخش
در درخشی کی توان شد سوی وحش

نیست نور برق بهر رهبری
بلکه امر است ابر را که می‌گری

برق عقل ما برای گریه است
تا بگرید نیستی، در شوق هست

عقل کودک گفت بر کتّاب تن
لیک نتواند به خود آموختن

عقل رنجور آردش سوی طبیب
لیک نبود در دوا عقلش مصیب


January 03, 2011

ذَرْهُمْ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

الَرَ تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ وَقُرْآنٍ مُّبِينٍ

رُّبَمَا يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ لَوْ كَانُواْ مُسْلِمِينَ

ذَرْهُمْ يَأْكُلُواْ وَيَتَمَتَّعُواْ وَيُلْهِهِمُ الأَمَلُ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ


الف لام راء اين است آيات كتاب و قرآن روشنگر
چه بسا كسانى كه كافر شدند آرزو كنند كه كاش مسلمان بودند
بگذارشان تا بخورند و برخوردار شوند و آرزو سرگرمشان كند پس به زودى خواهند دانست

15-1,2,3

December 01, 2010

چو ها نشسته به پهلوی لام اللهم

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم؟
من و تن و دل من سایه شهنشاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم

نه دلربام تویی؟ گر مرا دلی باقی است
نه کهربام تویی؟ گر مثل پر کاهم

نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم؟

ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو ها نشسته به پهلوی لام اللهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم

اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام
به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

October 20, 2010

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

September 23, 2010

قرآن


قرآن همچو عروسی است
با آنکه چادر را کشی
او روی به تو ننماید
آنکه آن را بحث می‌کنی و تو را خوشی و بحثی حاصل نمی‌شود
آن است که چادر کشیدن تو را رد کرد و با تو فکر کرد
و خود را به تو زشت نمود
یعنی من آن شاهد(زیبارو) نیستم
او قادر است به هر صورت که خواهد بنماید
اما اگر چادر او نکشی و رضای او طلبی
بروی کشت او را آب دهی
از دور خدمت‌های او کنی
در آنچ رضای اوست کوشی
بی آنکه چادر کشی به تو روی بنماید

فیه ما فیه